درباره نویسنده
بهناز
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • بهناز
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بدترین تور ارمنستان - آژانس سیمای ایران
  • مادر من
  • پتروشیمی این بار با سناریوی کرمانشاهی
  • دردت رو نگو چون به جای سبک شدن سنگین تر می شی
  • معطل شما
  • پیوندهای بی معنی
  • زن ایرانی
  • درد و دل
  • زندگی
  • زن
  • بخشی از سخنرانی استیو جابز مدیرعامل و موسس اپل، که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد
  • بازگشت دوباره
  • هما رفت
  • باران نیامد
  • سال 89 مبارک باد
  • مست مغرور
  • نهال
  • قمار
  • دردم از یارست و درمان نیز هم
  • 2×2
  • بورس تهران در انتظار شرکتهای بیمه ایی و گازی
  • خاطرات یک کارشناس روابط عمومی
  • زندگی چیست ؟
  • پرونده شماره 1387
  • گل من
  • حسرت
  • دختر پاییز
  • ۱۳۸٧/۱٢/٥
  • اشتباه
  • چرا؟!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
دوستان من
  • روزهای يک روزنامه نگار
  • زبان آموزان
  • محمد طاهری
  • امير آشتيانی
  • مهناز چتر فيروزه
  • شهروز
  • مهدی قمی
  • روابط عمومی شرکت بورس
  • سهیلا مستوفی
  • سام
  • احمد بروغنی
  • مرجان نماینده
  • پرتال پزشکان ایران
  • اخبار حوزه سلامت
  • وبلاگ های پزشکان
کدهای اضافی کاربر



درد دل من
بدترین تور ارمنستان - آژانس سیمای ایران
نویسنده: بهناز - ۱۳٩۱/۱/٢۱

دوستان و همراهان عزیز به شما توصیه می کنم از هر طوری که در ایران برای رفتن به مسافرت استفاده می کنید فقط و فقط از تور سیمای ایران واقع در میدان توحید، خیابان ستارخان ، کوچه شادی پلاک 4 استفاده نکنید.

برای این مسئله دلیل دارم این تور مجری مستقیم تور های ارمنستان نیست و مبلغ دو برابر و یا حتی سه برابر از عرف از شما دریافت می کند. ضمن اینکه لیدر این تور به موقع گشت شهری را برگزار نمی کند. این فرد حتی کمترین اطلاعات اولیه را در مورد شهر ایروان ندارد. قیمت بقیه گشت ها را هم شما می توانید با بقیه طور ها مقایسه کنید. شما با ثبت نام در دفتر خدمات مسافرتی و گردشگری سیمای ایران با نوع جدید کلاه برداری آشنا می شوید.

 

نظرات ()



مادر من
نویسنده: بهناز - ۱۳٩٠/٩/٩

ای مهربان، استوار

مادر من

تمام عمر با تمام مشکلات

به فکر و یاد من در پی ام دوان

مادر من

تلاشت از برای آسایش فرزندان

مادر من

فرشته زیبای، رنج کشیده

پر امید و مهربان

مادر من 

ای غرور و افتخار من

ای معصوم ، پاکدامن

مادر من، معصومه من

معصومیت برای تو جامه ای نکوست

ای دنیای بیکران من

چشمان تو

تشعشعه خورشید زندگی ام

مادر من

دین و ایمانم

تو که مهربانی مادر ندیدی

کجا معنای عشق را مشق کردی

زمین و آسمان

بار عشق تو بردوش نگیرند  

مادر من

تفسیر فداکاری و بردباری

جای تو در قلب وروحم نقش بسته

اگر

روزی بمیرم

جسمم خاک شود

خاکم را باد با خود ببرد

خاکم معصومیتت را بر دوش باد

فریاد می کند

داستان زندگیت را

در گوش قرون و اعصار

بارها و بارها می خوانم.

نظرات ()



پتروشیمی این بار با سناریوی کرمانشاهی
نویسنده: بهناز - ۱۳٩٠/۸/٢٢

امروز پتروشیمی کرمانشاه در بورس عرضه شد. این عرضه سهام ذهن بسیاری ازفعالان بازار و سرمایه گذاران را مشغول کرد. کارشناسان بر این باور بودند که این سهام تا قیمت 350 تومان بیشتر نخواهد رفت. اما در کمال تعجب دیدند که این شرکت فراتر از پیش بینی ها رفتار کرد. این سهم 450 تومان کشف قیمت شد.

چنین مواردی در بازار سرمایه ایران بدهی به نظر می رسد. این در حالی است که عرضه این سهام در شرایطی رخ داد که بازار سرمایه آمادگی لازم را برای پذیرش این مهمان ناخوانده نداشت. به هر تقدیر جلسه اعطای لوح و پذیرش در فضای دوستانه برگزار شد. اما زمانی که اصحاب رسانه سرگرم مصاحبه با مدیرعامل شرکت بورس بودند.دیدند ای دل غافل مرغ از قفس پریده و مدیرعامل پتروشیمی کرمانشاه رفته است.

فردا نقطه تازه ایی در افق بازار سرمایه باز می شود و فرایند آزمون و خطا برای 465 امین شرکت بورسی آغاز می شود. آیا این سهم در روزهای بعد از عرضه رقم بالاتری از سهام خود خواهد دید. این رویکردی است که موافقان و مخالفان آن باید کمی صبر کنند تا دلیل درستی و یا نادرستی ادعا خود را شاهد باشند.

نظرات ()



دردت رو نگو چون به جای سبک شدن سنگین تر می شی
نویسنده: بهناز - ۱۳٩٠/۸/۸

وقتی آدم ها دردی که تو دلت هست بدانند

فرقش با قبل این است که

دیگه می دونند نقطه آسیب پذیرت چیه

بعدش هم از همان نقطه بهت ضربه می زنند

دنیای عجیبه نه!

اگر زخمت خونریزی کنه

مرحمی نیست

چون نمک پاشیدن راحت تر

تازه هر رفتاری که خودشان با تو می کنند انسانیته

اما ته دلشون می دونند که انسانیت سالها پیش وقتی

با اسباب بازی های قشنگشون به بچه همسایه پز می دادند

مرد

 غافل از اینکه تقدیر بازیگر ماهری است

بزودی روی دیگر سکه را به آدم ها نشان می دهد

به قول معروف ورق بر می گردد

دنیا آدم ها را کنار هم قرار می ده 

تا یاد بگیرند و وقت رفتن بیشتر بلد باشند

 

نظرات ()



معطل شما
نویسنده: بهناز - ۱۳٩٠/٦/۱٢

سالها نگاه تو را مرور می کنم

تا درس زندگیم را امتحان دهم

هنوز هم سر امتحان دست و دلم می لرزه  

اما مگه یادت ازمن دل می کنه

سر پله آخر منتظرم باش

یادت نره 

نان سنگک داغ بگیر

 

نظرات ()



پیوندهای بی معنی
نویسنده: بهناز - ۱۳٩٠/٦/۱

پیوندها بی معنی

با هم بودن هایی از سر تکلیف یا وظیفه 

همه زندگی ما مسافران دنیای پلیدی و پژندی تکرار و تکرار روزمرگی 

از این حدیث کهنه فریب خسته 

از نوای انسانهایی که مرا می بوسند اما در ذهنشان طناب دارم را می بافند

بیزارم

آی آدم هایی که از سر بی دردی

با جیب های پر از پول به کودکان کار می نگرید

اما ترس از دست دادن پولتان را دارید

این مردم را خوب می شناسی

در ماشین های گران قیمت خیابان های شهر ویراژ می دهند

اما بر سر چهار راه صدای لاستیک هایشان می آید و کودکی که هنوز به امیدی

به پنجره ماشینشان چسبیده هنوز هم به امید کمک یا خریدی

به دنبال ماشینشان می دود

من از مردمی می گویم که آنقدر به مال دنیا اعتقاد دارند

که فکر می کنند آدم ها مثل آدامس و پفک دوران بچگی خریدنی هستند

سکه اندوزی می کنند تا به سفر های خارج از کشور بروند

مردمی که حرص و طمع زندگی تا دم مرگ رهایشان نمی کند

وای به حال ما

احترام خرج انسان های دون مایه می کنیم

وای به حال ما که از علی اخلاص عمل آموزیم

اما بر سر سفره نامردان او او می کنیم

 

نظرات ()



زن ایرانی
نویسنده: بهناز - ۱۳٩٠/٢/٦

 که من پروین فروغ شهر ایرانم

 


نه پوراندخت - نه آذر دخت - نه آتوسا - نه پانته

 

 آ که آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و

 

یونانم
مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر
که یک همراه و یک یار وفادارم

 


نه یک برده - مکن اینگونه پندارم که جوشد

 

خون آزادی به شریانم

 


بدون زن کجا میداشت تاریخ تو ؟

 


آرش با کمانش ؟

 


کاوه آهنگری با گرز و سندانش ؟

 


بدون زن کجا میداشتی آن شاعر طوسی ؟

 


نگهبان زبان پارسی ؟

 


استاد فردوسی ؟

 


مرا گر در مقام مادری بینی

 


“مگو با من که هست فرشی بهشتی گوشهی

 

 پایم"
نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است

 


ز نور عشق من رخشنده کیهان است

 


که با دستان من گردون بجریان است

 


که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است

 


برو ای مرد  مبر دیگر  به لب نامم

 

نظرات ()



درد و دل
نویسنده: بهناز - ۱۳٩٠/۱/٢٠

من هنوز اول راهم

تمام راه رو دیدم

اما چشمات من رو از راه به بیراهه رسونده

تمام درسها رو خوندم

اما بیچاره دلم هنوز مونده رفوزه

دل ، دل ، دل می کنم

زندگی رو ول می کنم

تو رو از کوچه های دلم بیرون می کنم

ما باز توی دلم ، صدات میاد

هایو هیوی نوات میاد

دلم میشه دیونه

هی میگه پس کجا رفته هستی یکدونه

اونکه اینجا بود براش یک خونه

از دلم می پرسم

چرا چنین شدی دیونه

اون که نبود برات یکه سرپناه

چرا آخه ای بی گناه

دل می گه

تو چی می دونی

چقدر دیونگی قشنگه    

بی خونگی ، آورگی

به خاطر عشقش چه رنگه

من دیدمش، من خودمش

من می دونم دل اونم درد داره

دل اونم دور از من تب داره

حالا بروبازم اگه رفقیشی ، شفیقش باش

بازهم اگر نگارشی ، یارش باش

نظرات ()



زندگی
نویسنده: بهناز - ۱۳۸٩/۱٢/۱٦

برق نگاهت

صاعقه ای شد

بر کاشانه ام آتش زد

از کجای تقدیر من سر برآوردی

که اینقدر معصومانه مرا به گناه می خوانی  

برای دل دادن و بریدن فرصتی ندارم

اما عشقت چنان بی محابا به قلبم تاخت

ارتش میلیونی هم توان مقابله با آن ندارد  

ای غربیه ، تو آشنای سالیان دور زندگیم بودی

از کجا آمدی

به کجای زندگی مرا می کشانی

تقدیر چه واژه گنگ بی معنی

بوی خونت هرچند گاهی بالا می زند

لجن زاری که تو برایم ساختی

آخر همچون باتلاق مرا به دورن می کشد

حالا من ماندم و تو ای زندگی

معنای دقیق آدمیت را از که بپرسم

از پیرزن زناکاری که خود نمی داند؛ چرا عاشق شد؟

یا مردی که خود را به عشق او تسلیم کرد

از آبروی ریخته قومی بی آبرو

آه نمی دانم

چه معنای پلیدی دارد

زندگی ،

از آسمان این دنیا طنابی می خواهم

تا در قلب بی تپش عاشقانی بیاندازم که زندگی را فریاد زدند

اما،اما وقتی ته مانده های آن را هم می زدند

حتی بوی سوختگی آن را نشنیدند

نظرات ()



زن
نویسنده: بهناز - ۱۳۸٩/٩/۳

سیمین بهبهانی

 

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پُر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

 

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

 

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست؟

 

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

 

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

 

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

 

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

 

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست:

نگاه سرد زندانبان!

 

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

 

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

 

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی!

 

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

 

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

 

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه!

 

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

 

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است!

 

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که: بسه

 

زنی را می شناسم  من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده!

 

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

 

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

 

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد؟

نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

 

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

   زنی را می شناسم من

...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »